تبلیغات شما در اینجا
X
زيباترين حس آدمي......عشق

سرويس فتوبلاگ فارسی

صفحه اصلی   -   گالری عکس   -   تماس با نویسنده

 


    زيباترين حس آدمي......عشق

  SIA_ZARTOSHT_VASH@YAHOO.COM



آرشيو موضوعي



آرشیو ماهانه


بهمن 1388
مهر 1388
شهريور 1388
مرداد 1388
تير 1388
خرداد 1388
ارديبهشت 1388
فروردين 1388
اسفند 1387


موسيقي زنده


پيوند ها

شعراي عاشقانه
پر پرواز
eeeey iran
DIMBOYS
فشن فوكولي
عشق
KOCHE BARAAN
داداش گلم آرش
من و تو
شيوا
دلتنگي من
يك سري حرف هاي نگفته ....
Friendly
ديوانه ترين عاشق
آوا
NAVA 21
بچس 302
PURE LOVE
عزراييل
غوغا
شاخه طوبي
فروغ جاودان
روزگار غريبيست نازنين
اشك اسمون
چهار چنگوليا (4 تا گربه )
چپ دست راست دست
عکاسخانه(ندا)


فال عشق



خروجی RSS


رفتي نمي دوني چي شدم .....


 

شعرمن زمزمه ي يه خواهشه....آرزوم ديدن روي ماهشه....،ميون غربت اين فاصله ها....قلب من هميشه

چشم به راهشه....

رفتي سفر اشكمو در بياري گفته بودي طاقتشو نداري....

رفتي سفر نه خبري نه چيزي انگار نه انگار كه برام عزيزي....

كجابودي وقتي بايد مي موندي غصه مو از لحن صدام مي خوندي....!؟

نبودي پيش من بي ستاره ترك مي خورد دلم با يه اشاره....

كجا بودي وقتي ديونت بودم وقتي كه بي قرار شونت بودم ؟ كجابودي ببيني بي ستاره ام ببيني جز تو كسي رو ندارم....

تو نيستي و صدات هنوز مرهم زخماي منه ترانه ي نگاه تو مونس شب هاي منه....

من هيچ وقت فراموشت نمي کنم و از تو و يادت  نمي گذرم اگر چه شايد در ذهن تو گرد و غباري بر روي ياد من نشسته باشه....

نمي دونم تو هم از من ياد مي کني يا نه ولي من هر دم به ياد تو هستم .....




تهيه شده توسط SiAvAsH در تاريخ شنبه ۲۹ فروردين ۸۸ ساعت ۰۸:۳۴ | نظرات (19)

عشق واقعي.....


 

پسرک نابينا عاشق دخترکي شده بود که او را نديده بود.


پسرک به دخترک مي گفت انقدر دوستت دارم که اگه بگي بمير برات مي ميرم.

و دخترک هميشه با يک لبخند پاسخ او را مي داد.لبخندي که او هرگز نمي ديد.

تا اينکه شخصي پيدا شد و دو تا چشم هايش را به پسرک داد و پسرک بينايي اش را به دست اورد.

پسرک که حالا بينايي اش را به دست اورده بود با دخترکي که عاشقش بود قرار ملاقات گذاشت.

او از اينکه مي خواست معشوقش را ببيند خيلي خوشحال بود و براي ديدن او لحظه شماري مي کرد.

ولي وقتي که دخترک را ديد خون در بدنش منجمد شد

زيرا دخترک نابينا بود...

پسرک عاشق با بيرحمي و بي معرفتي به دخترک گفت تو نابينايي و من نمي توانم عاشق کسي باشم که نابيناست!؟

دخترک هيچ نگفت و باز هم با يک لبخند پاسخ او را داد ولي اين بار با لبخندي که پسرک مي ديد!!!

دخترک مسيرش را کج کرد و راه خانه را در پيش گرفت...

هنوز چند متري از پسرک دور نشده بود که بزگشت و نيم نگاهي به پسرک کرد و

گفت:

فقط مواظب چشمام باش... .

  

 

حالا واقعا عاشق دخترک بود يا پسرک؟؟؟




تهيه شده توسط SiAvAsH در تاريخ چهارشنبه ۲۶ فروردين ۸۸ ساعت ۰۳:۲۸ | نظرات (15)


دوستت دارم ...خودت مي داني


 


براي به خاطر آوردنت ....خودم را فراموش ميکنم .......شايد فراموشم نکني
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون

 بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي

رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون

خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار

خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند اما از روزي که تو راديديم

نوشتم ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است

است........... از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گرفته سكوتم تورا فرياد ميزند


 و مي گوييم دوستت دارم با تمام وجودم
اي كسي كه زندگي مرا عوض كردي دوستت دارم




تهيه شده توسط SiAvAsH در تاريخ يكشنبه ۲۳ فروردين ۸۸ ساعت ۰۷:۵۲ | نظرات (12)

لعنت به عشقو عاشقي....


 

لعنت به عشق و عاشقي........

 


 

از يک عاشق شکست خورده پرسيدم:

 

بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن

 

گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست عشق

 

گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

 

گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن

 

گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن

 

گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد

 

گفتم زيبا ترين لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

 

گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن

 

پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهي سرد گفت:

( مرگ)

 




تهيه شده توسط SiAvAsH در تاريخ جمعه ۲۱ فروردين ۸۸ ساعت ۰۲:۴۸ | نظرات (12)

عشق چيست؟؟؟؟


 

عشق يعني چي؟

مي گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...

او رفت و تنها ماند ....

زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد...

از او پرسيدم از عشق چه مي داني ؟ برايم از عشق بگو....

گفت:عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!!

گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالي خوش...

گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....

گفت:خواستن و گرفتن و براي خود کردن است....

گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از
 
عشقهاي زود....

گفت: عشق دروغي بيش نيست....

*********************************
گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي........

گفتم:عشق يک ماجراست ، ماجرايي که بايد آن را بسازي....

گفتم:عشق درد است ...

گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...

گفتم: عشق تضاد است....

گفتم:عشق جستجوست ، نرسيدن است...... نداشتن و بخشيدن است....

گفتم:عشق آغاز است , دير است و سخت است....

گفتم:عشق زندگيست ولي از يه نوع ديگه.....

**********************************
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...

گفتم عشق راز است ....

راز بين من و توست و بر ملا نمي شود ....

هيچ وقت پايان نمي يابد . مگر به مرگ.....

آهي سردي کشيد....

ديگه هيچي نگفت....

سرشو انداخت پائين و آروم از پيشم رفت.....
 
 




تهيه شده توسط SiAvAsH در تاريخ سه شنبه ۱۸ فروردين ۸۸ ساعت ۱۰:۴۴ | نظرات (6)



آخرین عکس ها











[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]   صفحه آخر >

اين فتوبلاگ با استفاده از سيستم رايگان وب فتو راه اندازي شده است